این روزها

این روزها کارم شده است Pink Floyd گوش کردن،
خیره شدن به یک نقطه ،
 غرق شدن در یک سکوت عمیق درونی،
 گاهی هم فکر کردن به یک پایان …

این روزها حالم شده است مانند فصل بهار، گاه آفتابی و شاد، گاه بارانی و غمگین…اما نمی دانم علت این حال و احوالم چیست…
هرچه هست جالب نیست…
عاشق این آهنگ شده ام،  نئشگی خاصی می دهد…

HEY YOU – PINK FLOYD

Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old,
Can you feel me?
Hey you, Standing in the aisles
with itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, don’t help them to bury the light.
Don’t give in without a fight.

Hey, you, out there on your own
sitting naked by the phone,
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall,
waiting for someone to call out,
would you touch me?
Hey you! Would you help me to carry the stone?
Open your heart, I’m coming home.

But it was only fantasy.
The wall was too high as you can see.
No matter how he tried, he could not break free.
And the worms ate into his brain.

Hey, you, out there on the road
always doing what you’re told,
Can you help me?
Hey, you, out there beyond the wall,
breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you! Don’t tell me there’s no hope at all
Together we stand, divided we fall.

بی توقع

به طرز عجیبی بی توقع شدم
دیگه از کسی چیزی نمی خوام
خیلی می بخشم،
بی بهانه محبت می کنم
دیگه حتی به این موضوع فکر نمی کنم که آیا طرفم با این کار پررو می شه یا نه!
دیگه به این موضوع فکر نمی کنم » پس من چی؟ «
به این موضوع فکر نمی کنم » چرا جواب محبتم رو با محبت نداد»
به این موضوع فکر نمی کنم » اگر چند روز بهش محل نذارم آدم می شه»
به این موضوع فکر نمی کنم » باید بهش اهمیت ندم تا بدستش بیارم»، اصلا این طور بدست آوردن واقعا ارزشی داره؟
ترجیح می دم آدم ها را (در هر نوع رابطه ای که با من باشند) آزاد بگذارم، دلم می خواد محبتی که بهم عرضه می شه واقعا برخواسته از دل باشه…

فقط به دلم نگاه می کنم،
هروقت دوست دارم بگم » دوستت دارم» بلند و رسا می گم  و از صدای خودم لذت می برم و به هیچ چیز فکر نمی کنم.
می دونم از سیاست های زنانه در من خبری نیست، راستش تلاش کردم یاد بگیرم اما متاسفانه اصلا برام قابل درک نیستند و بهمین خاطر در اجراشون تبحری ندارم.
امروز به خودم گفتم با این اوضاع به احتمال بسیار زیاد مجرد باقی خواهم موند!
اما باز لذت، رهایی و آزادی عمل اینکار رو به اسارت و به بند کشیدن ترجیح می دم.
به نظرتون کار درستیه؟!

رهایی

زمانی تلاش می کردم خوب بودن خودم را به دیگران ثابت کنم
خودم را به در و دیوار می کوبیدم تا راجع به من فکر بد نکنند و اراجیف نبافند
اما امروز دیگر تلاشی برای اینکار نمی کنم
کاری که دوست دارم را انجام می دهم ، لذتم را می برم، به اخلاق پایبندم اما به خرافات و فرهنگ های مزخرف نه…
من مسئول تفکر دیگران نیستم،
من مسئول برخی فرهنگ های احمقانه ای که بشریت خلق کرده نیستم
من پذیرفتم  ذهنی که سالها تخریبش کردند را یک شبه نمی توان آباد کرد،
هرچقدر هم مشتاق به انجام اینکار باشی هزینه های گزافی برایت به همراه دارد.

بخشش

«گذشت چاقوی کوچک جراحی است که زخمهای احساسی را از بین می برد
گذشت وقتی حقیقی، واقعی و کامل باشد و فراموش شود، چاقوی کوچکی می شود که می تواند جراحات کهنه احساس را از میان بردارد، زخم را جوش دهد و بافت جراحت را از بین ببرد.
بخششی که نسبی باشد، یا با تمام وجود نباشد، شبیه عمل جراحی نیمه کاره روی صورت است. به حکم وظیفه بخشیدن و تظاهر به گذشت تاثیر چندانی ندارد، تصنعی است.
بخشیدن و فراموش کردن باید ملازم هم باشند، باید از سر تقصیر گذشت و فراموشش کرد. بخشیدنی که از یاد نرود و درخاطر بماند جراحت را دوباره عفونی می کند. وقتی برای گذشتی که کرده اید بیش از اندازه مغرور شوید، وقتی خاطره گذشت را در ذهن خود زنده نگهدارید، شخص بخشیده شده را مدیون خود می دانید. اینطوری دینی را می بخشید و دین دیگری ایجاد می کنید.»

این جملات برگرفته از کتاب » روانشناسی تصویر ذهنی» نوشته » دکتر ماکسول مالتز» است .

این جملات مرا یاد گذشته انداخت بیش از 3 سال طول کشید تا بخشیدن را یاد بگیرم، به معنای واقعی پوستم کنده شد اونهم در سنی که باید به خوشگذرونی فکر می کردم، من این جملات را واقعا تجربه کردم، چاقو دستم گرفتم و تمام زخمهای احساسیم رو ترمیم کردم، درست مثل یک جراح پلاستیک ، شادی و رهایی واقعی ام را اون زمانی تجربه کردم که بی چون و چرا بخشیدم و فراموش کردم… حتی الان باید کلی فکر کنم تا یادم بیاد چه کسایی رو در قبال چه رفتارهایی بخشیدم…از اون زمان که یاد گرفتم و لذت رهایی رو چشیدم بخشیدن را به صورت عادت در خودم در آوردم…راحت می بخشم…ناراحت می شم، دلگیر می شم اما لازم نیست کسی به پام بیفته یا خودش رو تیکه پاره کنه تا ببخشمم، یک صحبت کوتاه راجع به موضوع و قبول اشتباه از طرف مقابلم کافیه که موضوع رو به طور کامل فراموش کنم و احساسات خوبم برگرده، این احساسات و این انرژی مثبت رو دوست دارم

اما

به مسئله ای برخوردم و اونهم در آخرین رابطه ای بود که داشتم … توی اون رابطه  هر ناراحتی که پیش می اومد با یک معذرت خواهی ساده ،  و اظهار پشیمانی کوتاهی که می شد می بخشیدم و فراموش می کردم ،  و اگر خودم مسبب ناراحتی بودم آنقدر دور و برش می پلکیدم تا از دلش در بیارم ، اما کم کم احساس کردم هر رفتاری که دوست داره انجام می ده و این پیش فرض رو داشت  که راحت از دلم در می یاد، یه جورایی انگار از سادگی زیاد بی ارزش شده باشی، خیلی ساده و واضح ناراحتم می کرد و حتی به خودش زحمت خریدن یک شاخه گل رو هم نمی داد که ناراحتی های بزرگ رو از دلم در در بیاره…
این موضوع خیلی ذهنم رو مشغول کرده، آیا اشتباه از ساده بخشیدن من بود که طرف مقابلم رو بد عادت کرد؟ آیا همیشه باید سخت بخشید تا شخص مقابلت عذاب وجدان بگیره و درک کنه باهات چی کار کرده؟ آیا درسته که من نبخشم و خودم رو ناراحت نگه دارم تا طرف مقابل موضوع رو بگیره؟آیا این فرد یک نمونه نادر در جنس مذکر بود و من نباید زیاد اهمیتی بهش بدم؟ آیا این راحت بخشیدن  و فراموش کردن باعث شده غرورم رو ازدست بدم  یا این موضوع ربطی به غرور نداره؟!

خیلی دوست دارم بلاگم رو بروز کنم اما با یک اینترنت نفتی و پراکسی داغون، تا بیام به اینجا برسم نصف شب شده…عجب اوضاعی داریم با این فیلترینگ!

امسال سال عجیبی بود…

به تقویم روی میزم نگاه می کنم ، تنها 6 روز به پایان سال باقی مانده ، توی ذهنم این جمله نقش می بنده» امسال سال عجیبی بود»

سالی که در یک تنهایی درونی آغاز کردم، سالی که تصمیم گرفتم راههای دیگری را تجربه کنم و جنبه های دیگری از خودم را بیابم…
سالی که در آن کسانی را یافتم که به زیبایی های ظاهری اهمیت می دادند، همراهشان شدم تا توی لذت هاشون سهیم بشم…
سالی که به خرید و خرید و خرید گذشت انگار پولهام بخار می شدند و با یک حساب تقریباخالی به استقبال سال جدید می رم…
سالی که در آن یاد گرفتن به ترس در جمع حرف زدنم غلبه کنم، یاد گرفتم حرف بزنم ساده و راحت و روان…
سالی که در آن از کنار کسانی که بهم ابراز عشق کردند گذشتم ، دوست نداشتم بمونم و صدمه بزنم…
سالی که عشقی دست و پا شکسته را تجربه کردم وخودم رهاش کردم ، چون بیزارم از آدمهایی که دستت را می گیرند و بهت می گن عزیزم و توی چشمهایشان که نگاه می کنی این جمله رو فریاد می زنن» عجب عوضی هستی»!
سالی که کلی از پول هام را برای این و اون هدیه خریدم…
سالی که در آن شب تولدم با اشک گذشت…
سالی که درآن دخترخاله ام عروس شد و فشارها روی من بخاطر اینکه از او بزرگترم و هنوز ازدواج نکردم بیشتر شد…
سالی که در آن دوست صمیمیم ازدواج کرد و حس تنهایی عجیبی مرا فرا گرفت…
سالی که  در آن تکلیفم با خودم سر مذهب روشن شد، امسال نه نماز خوندم و نه روزه گرفتم ، اما خدا پرست باقی موندم…
سالی که در آن همش حرف جنگ بود، ساعت های ناهار تصور می کردیم اگر جنگ بشه چه اتفاق هایی می افته؟ جنگ بشه بهتره یا نشه؟…
سالی که توی تاکسی همش فحش بود به سران مملکت و نفرینی بود که نثارشون می شد…
سالی که مردها گره ابروهاشون بیشتر شده بود و سیگار بود که دود می کردند و همش در حال حساب و کتاب بودند و نگران قیمت دلار و اوضاع و ضرر و زیانشون…
سالی که توی تلویزیون سوریه گل و بلبل بود و توی ماهواره کشت و کشتار…
سال انتخابات بی بخار..
سال اسکار گرفتن یک فیلم ایرانی…
سالی که در آن همش حرف این بود که آیا سال دیگه دنیا تموم می شه یا امام زمان ظهور می کنه!
سالی که در آن تلویزیون از زندگیم حذف شد…
سالی که در آن سریال زیبای Desprated HouseWife را کامل دیدم و کلی مطالب خوب آموختم…
سالی که در آن ولنتاین رو در تنهایی گذروندم…
سالی که در آن با آرهاتیک یوگا آشنا شدم…
سالی که در آن مدیتیشن دوقلب را یاد گرفتم و تجربه های روحی جدیدی بدست آوردم…
سالی که در آن ساختن تصویر ذهنی جدید را تجربه کردم…
سالی که در آن باشگاه رفتم و پاهام رو به مقدار قابل توجهی لاغر کردم…
سالی که در آن گشت ارشاد بهم گیر داد و من هم با کلی صغرا ، کبرا چیدن از دستشون خلاص شدم…
سالی که در آن خودم را بیشتر از قبل دوست داشتم …

امسال خیلی زود گذشت.

روزهای آخر سال

این روزها فقط می گذرند… این روزها رو زندگی نمی کنم، تازه می فهمم چرا همیشه احساس می کنم از سنم کوچیکترم، چون خیلی از روزها رو زندگی نکردم…
حس بی حوصلگی تمام وجودم رو در برگرفته…احساس می کنم دیگه هیچی جواب نمی ده …حتی بعد از اون گندی که زدم دیگه حوصله مدیت کردن هم ندارم…
این روزها با یه حس نا امیدی غریبی فقط مطالعه می کنم، نه جایی می رم نه باکسی زیاد حرف می زنم…
یک کتاب هدیه گرفتم به نام » روانشناسی تصویر ذهنی » دارم اون رو می خونم، زیاد ازش سر در نمی یارم ولی بازهم دارم می خونم چون نویسنده اش گفته «اگر می تونید چیزی رو بخاطر بیارید، اگر می تونید بند کفشتون رو ببندید، مطمئن باشید می تونید تصویر ذهنی که از خودتون دارید رو هم تغییر بدید»
می خوام ببینم راست می گه یا نه؟!

همیشه از روزهای آخر سال و بخصوص تعطیلات عید و خاله بازی هاش بدم می اومد، امسال هم  همینطور…:(

امنیت روانی

امروز گند زدم به معنای واقعی کلمه گند زدم…امروز در موقعیتی قرار گرفتم که لازم بود یک امضا بدهم ، یک اتاق دوازده متری بود با 5 تا میز و آدمهایی که پشت آن میزها نشسته بودند و پشتشان پر از پرونده های قطور بود…جالب بود زمانیکه خودکار بدست گرفتم آنقدر دستانم شروع به لرزش کرد که قادر نبودم اسم خودم را هم بنویسم و خودم متعجب شده بودم از این اتفاق، همه سعی داشتند به نحوی آرومم کنند اما لرزش دستان من قطع نمی شد، این تلاش ها آنقدر ادامه پیدا کرد که کارمندان آنجا نگران شدند و شروع کردند به فکر کردند و دنبال علت گشتند آنقدر در این فکر کردن پیش رفتند که در ذهنشان یک کلاهبرداری عظیم شکل گرفت و ما را ارجاع دادند به جای دیگری!
در حالیکه فقط یک لرزش دست ساده بود، اگر آنها آنقدر به دستهای من نگاه نمی کردند این اتفاق رخ نمی داد!

آدمها خیلی ساده دچار احساس عدم امنیت می شوند و خیلی سخت احساس امنیت می کنند. این موضوع را تجربه کردم و هنوز که هنوز است آنقدرها احساس امنیت روانی نمی کنم و همین موضوع باعث چنین اتفاق هایی می شود.
سالهاست برای بدست آوردن این احساس، حسی که در کودکی نابود شد در تلاشم و هر چه پیش می روم باز مورد جدیدی برایم تعریف می شود، حسی که می توانست به سادگی در کودکی ایجاد شود و ثابت بماند، در من ساده نابود شد وحال باید در شرایط دشوارتری برای بدست آوردنش بجنگم…

پنجره

از پنجره بیرون رو نگاه می کنم، ترکیبی از بارون و برف در حال باریدنه…
ساعت 9 صبح و من باید ذهنم رو آزاد کنم تا بتونم کارهای شرکت رو انجام بدم، برای کاری که بهم سپردن نیاز به تمرکز دارم اما هر چه سعی می کنم، تمرکزم رو بیشتر از دست می دم، جمله هایی تو سرم می چرخه ،مدام از خودم می پرسم باختم؟بردم؟ ازم سو استفاده کرد؟ باید برای همیشه تمومش کنم. چطوری تمومش کنم؟ واقعا هر چی گفت دروغ بود؟ چرا خودم رو درگیر این بازی کردم؟ من که حواسم جمع بود، من که ضربه نمی زدم پس چرا اینطوری شد..نهال عشقی که تو وجودم بود رو چرا به آتیش کشید…باید دوباره شروع کنم! چطوری؟ از کجا؟خیلی ساده و صادق بودم؟ فکر کنم بیش از حد و بی موقع محبت کردم، خودش رو گم کرد! ترسید؟! اصلا اهمیتی براش دارم؟! شایدم هورموناش بالا زده بود! دیگه علاقه ای ندارم ببینمش، حتی دوست ندارم باهاش حرف بزنم، اصلا حرفی برای گفتن نداریم!
اصلا رابطه ای که حتی فکر کردن به طرفت تو رو در اینهمه سوال غرق می کنه و حتی لبخند روی لبت رو هم می دزده، به چه دردی می خوره؟ هان؟!
می دونم بخاطر اینکه حوصله تنهایی ندارم بهش چسبیدم، دوست نداشتم ولنتاین امسال تنها باشم، اما دیروز با اینکه کنارش بودم اما غرق در یک بی تفاوتی عمیق شده بودم، اصلا برام مهم نبود باشه یا نباشه، هرچی می پرسید فقط شونه هام رو بالا می انداختم و می گفتم برام فرقی نمی کنه ، اصلا دوست نداشتم نگاهش کنم به هر بهونه ای نگاهم رو ازش می دزدیم، هر چی تلاش می کردم حرفی برای گفتن نداشتم، بیشتر راجع به هوا حرف می زدیم! این رفتن و برگشتن ها احساسم رو خراب کرد، دیگه اون حس امنیت و اعتماد رو بهش ندارم، وقتی هم از ماشینش پیاده شدم به خودم گفتم دیگه دوسش ندارم، فهمیدم فایده ای نداره روز ولنتاین رو در کنار آدمی که دوسش ندارم جشن بگیرم ، اونهم من که اصلا احساساتم از چهره ام بیرون می زنه و اصلا بلد نیستم نقش بازی کنم!
احساس می کنم به یک حمایت عاطفی قوی نیازمندم برای اینکه خودم رو از این وضعیت نجات بدم، اما حمایت عاطفی کجا بود؟دلت خوشها، فقط خودم و خودم!
از پنجره بیرون رو نگاه می کنم، داره برف می باره…
هر طور شده از این رابطه بیرون می کشم، چون موندنم فقط باعث به لجن کشیدن خودم می شه، بی هیچ لذتی!